غزلیات داوود محمدکیا
به راه یاری اگر خویش را فدا کنی
به راه یاری اگر خویش را فدا کنی
به هر قدم اثری از خدا خدا کنی
ز خونِ خویش اگر جانِ دیگری دادی
به دفتر عمر یاد خود بقا کنی
به رسم و ...
جهان پیری ست
• جهان پیریست که از شورِ جوانی دور افتاده
• دلم در حسرتِ ساقی، در این ناجور افتاده
• همه عالم تماشا میکنند این حالِ شیدا را
ولی پ...
زنی که از گلستان
زنی که از گلستانِ نگاهش گل وجود آید
به دستانش کلیدِ هرچه مِهر و تار و پود آید
اگرچه "مادر"ش خوانی، مقامش عرشِ اعلایی ست
که طعمِ بوسه...
اگر چه لای موی تو
به نام خداوندگار قلم
اگرچه لای موی تو به غیرِ شب ندیدهام
در آسمانِ چشم تو به روشنی رسیدهام
در این بهار مردگی، در این هوای یخزده
جوا...
حرف من را بشنو یار
حرف من را بشنو یار، اگر یار منی
بر دلم باش سزاوار، اگر یار منی
بادِ شب، بوسه به نام تو فرستاده و من
آمدم ماه به دیدار، اگر یار منی
...
این قبر خالی با تو جانی
این قبر خالی با تو جانی کم ندارد
با مرگ، پایانی در این عالم ندارد
تابوت خالی را به گورستان چه حاجت
این مقبره بی روح تو ماتم ندارد
ت...
به صبح ساده ی باران
به صبح سادهی باران، دلم جلا نخورَد
به راهِ روشنِ فردا، تنم دوا نخورَد
جهان اگرچه شلوغ است و حرفها بسیار
دلم به وسوسهی بادها شفا ن...
آمدی اما کسی دیگر دچارت نیست،رفت
آمدی امّا کسی دیگر دچارت نیست، رفت
عاشقی بودی، ولی معشوقه یارت نیست، رفت
کیست جز اندوهِ من، همصحبتِ شبهای سرد؟
هر چه بودم در دلِ ...
دوست واقعی
مکن باور هر آن کس را که میگردد پی القاب
تفاوت میکند بودن، میانِ تشنه و سیراب
یکی از بیکسی آید، تو را مأوایِ خود سازد
یکی در اوجِ ...
تا خیالم رنگ و بویی چون بهاری زرد دارد
تا خیالم رنگ و رویی چون بهاری زرد دارد
از تبسم های زوری گونههایم درد دارد
ایستگاه آرزویم بی مسافر مانده، افسوس
وسعت پیشانی من ریلهای...