رباعی یار
ما را که به غیر از تو کسی یار نبود
دردی به دلم به غیر از این بار نبود
هر کَس که رسید زخم کاری زد و رفت
اما ز تو انتظارِ آزار نبود......
چرا به دفتر عمر
چرا به دفتر عمر یک نوشته مخدوش است؟
که صبح تازه در این خانه بی تو خاموش است
چو باد آمد و بی غرشی شکفت و گذشت
جوانیام همه چون سایه...
چشمان تو
ماه آمد و همنشین شب هایم شد
چشمان تو بود، علاج تب هایم شد
باد آمده با زمزمه ات کنج تراس
با هر وزشی بوسه به لب هایم شد
داوود محمدکیا...
ای دل
ای دل، تو به مدحِ روبهان، خیره مشو،
تو شیری و با حیله به کس چیره مشو
آن وصف دروغین که به لب آورد او
گز خواند تو را شیر به آن غره مشو...
رباعی نان
چنان درگیرِ غوغایِ معاشم
که سهمی نیست از دنیایِ فاشم
غمِ نان است و دستانی که خالیست
مگر در خواب، رویایِ تو باشم
داوود محمدکیا
دختر
دختر، همیشه همکلامش پدر است
غمخوار شب سیاه ،نامش پدر است
هر وقت دلش برای بابا تنگ است
زیباترین خاطره نامش پدر است
داوود محمدکیا
نمیفهمیدیم
ما سایهی پیش را نمیفهمیدیم
در آینه خویش را نمی فهمیدیم
هر چند که بیدار شدیم، اما باز
خوابیده و بیش را نمی فهمیدیم
داوود محمدکیا...
از مرگ نترسان
مرا به مرگ، نترسان! که با خیالِ تو
هزار بار، نفس را سپردهام به فنا
نه مرگ، آنهمه تلخ است، ای عزیزترین!
که بیتو زنده بمانم… همین است،...