این چشم ها در حسرت امواج دریاست
این چشم ها در حسرت امواج دریاست
بعد از تو بُغضی در گلو تنهای تنهاست
غم، بر سیاهی بی تو رنگی تیره تر زد
در امتداد شب عزای صبح برپاست
...
آینه سیر شدم
از دیدن خود در آینه سیر شدم
مبهوت در این فضای دلگیر شدم
ای کاش که آینه بفهمد اینبار
این سایه درون او منم، پیر شدم
داوود محمدکیا
ناامیدی به فردا
نه امیدی به فردایی، نه شوقی در تنم باقیست
که جز تصویر یک پایان، ته چشمان من باقیست
در این دالان تاریکی، که جز دیوار حسرت نیست
به ج...
سطل زباله
هر چند تنی کثیف و بد رو دارد
در قلب خودش چراغ جادو دارد
دستان فقیر را فقط می بوسید
سطلی که زباله های بدبو دارد
داوود محمدکیا
درد بی درمان
چنان یابوی چالاک دلار از رویِ نان رد شد
که سدِّ صبرِ این مردم، میانِ گریه ممتد شد
به جایِ میوه از باغِ وطن، اندوه میچینیم
که قله سه...
ای سرو
ای سروِ رُسته از زمینِ خون و شرف
بشکسته قدت، قامتی از راز و سخن
تو مرهم زخمهای این خاکی، آه!
یک عمر به دل کشیدهای رنج کهن
داوود...
دستخوش بازی
ما منتظرِ رفتن و پایانِ جهانیم
یک لحظه در این دایره آسوده نمانیم
آن پرده اگر هیچ نبیند، چه تفاوت؟
ما دستخوش بازی این عمرِ گرانیم
دا...
در چشم غروب
در چشمِ غروب، سایهات افتاده
دل، بیتو به بادِ خاطره تن داده
هر شب، نفسِ تو در هوایم جاریست
این است که شاعری شده دلداده
...
چشمان تو
چشمان تو طرحی ز بهشت است عزیز
عطر تو طلسم این سرشت است عزیز
عاشق شدهام، دست خودم نیست که نیست
این عشق درون سرنوشت است عزیز
داوود ...
بال پرواز
خوشبخت کسی، که بال پروازی داشت
پایان زمین شکست و آغازی داشت
آغوش خدا بهشت و ماوایش شد
دنیا به نقش بودنش رازی داشت
داوود محمدکیا