نه امیدی به فردایی، نه شوقی در تنم باقیست
که جز تصویر یک پایان، ته چشمان من باقیست
در این دالان تاریکی، که جز دیوار حسرت نیست
به جز آوار خاموشی، چه از پیراهنم باقیست؟
مرا با خود مبر دیگر به سوی جشنِ هستیها
که از آن روزهای خوب، فقط بوی کفن باقیست
بخوان پایان این زجرِ مُسلسل را، که این شبها
نفسهایم، غزلخوانِ عبور یک زبان باقیست
بیا ای مرگِ شیرین، پرده بردار از رُخ پنهان
که در این کنج دلتنگی، فقط نامِی زمن باقیست.
فرو ریزید ای ارکانِ دنیا بر سر این تن
که جز یک استخوان در زیر این ماتمسرا باقیست؟
به شوق لحظهای پوچی، که شاید هستیام را برد
خدایا حاصل امید به تو هیچ بوده و باقی ست
داوود محمدکیا
بسیار زیبا 👏👏👏❤