به راه مانده ام
به راه مانده ام و شب، پناهِ گریه ی من شد
دلم شکسته و غم هم گواهِ گریه ی من شد
میان کوچه های شهر، بیتو پرسه میزنم باز
و بغضِ بی پناهی...
شب و غم
شب آمد و غم دوباره مهمانم شد
باران غمی گوشهٔ چشمانم شد
در حسرت یک لحظه فراموشیِ تو
چون قصهٔ هر لحظه ی ویرانم شد
داوود محمدکیا
ایران قشنگم
به بر میگیرمت ای خاک، ای والاترین گنجم
که با لبخندِ تو شادم، و با دردِ تو در رنجم
تویی آن ریشهیِ جانی که در قلبم دواندی پا
من آن ک...
موج
هر موج به بوسه شعر زیبا میگفت
با زمزمه دلتنگی دریا می گفت
هر بار نوشت روی ساحل،با عشق
می شست سروده ای که تنها می گفت
داوود محمدکی...
دوست واقعی
مکن باور هر آن کس را که میگردد پی القاب
تفاوت میکند بودن، میانِ تشنه و سیراب
یکی از بیکسی آید، تو را مأوایِ خود سازد
یکی در اوجِ ...
چه سود؟؟
هر لحظه کنارِ تو خیالی خوش بود
چون قطرهی آبی که پریدی در رود
آن روز که گفتم بنشین، گفتی نه
حالا که نشسته ای کنارم، چه سود؟
داوود م...
غافل ز وجود خویش
من هستم و غافل، ز وجود خویشم
با جسم همیشه دربدر، همکیشم
هرچند دوای جان ز تو میجویم
ای مرگ، تو پلهای به سوی بیشم
داوود محمدکیا
با خیالت دوستم
با خیالت دوستم اما تو با من دشمنی
بی جهت تندی مکن وقتی همیشه با منی
شانه هایت در خیالم پابه پایم بوده اند
بیشتر از دلبری های خیال یک...
این قبر خالی با تو جانی
این قبر خالی با تو جانی کم ندارد
با مرگ، پایانی در این عالم ندارد
تابوت خالی را به گورستان چه حاجت
این مقبره بی روح تو ماتم ندارد
ت...
فکر رها در افلاک
پرواز کند فکر رها در افلاک
بالش بدرخشد، چو طلایی بر خاک
از قید زمین، جانِ سبکبالی رفت
چون شعلهی نور، در هوای غمناک
داوود محمد...