بیتابی دل
در آینهی شب، دل من بیتاب است
عشق از نفسِ بودنِ من نایاب است…
گفتم که خدا را به تو نزدیک کنم
دیدم که دلت گوشهای از محراب است
داوو...
در جام بلور
در جامِ بلور، سایهای شیرین بود
لبخندِ غبار، بر لبِ آیین بود
پندارِ بلند، بر تنِ کودک ریخت
افسوس که عشق او گلی رنگین بود
داو...
عرش جهان
از عرش جهان، یکسره تکرار شود
انسان نه عیان است و نه اظهار شود
ای کاش خدا کنارمان بنشیند
تا فرق دل و عقل پدیدار شود
داوود محمدکیا
سجده ماه
ماه آمده امشب به جنون سجده کند
بر چهرهی شب، پردهی خون سجده کند
هر قطرهی خون، چراغ شوقی گردد
بر دفتر دل، عشق فزون سجده کند
داوود ...
هر آمد و رفتی
هر آمد و رفتنی که بی تاثیر نیست
با بودن ما هر قدمی تغییر نیست
دنیا به همین حضورها میچرخد
راز سفر ماست، که بی تفسیر نیست
داوود مح...
پاگیرم
هر چند که از خیال خود دلگیرم
بی او عصا شکسته ای پاگیرم
یک عمر به سادگی خیالم هر بار
بی من خودش بافته و درگیرم
داوود محمدکیا
آینه سیر شدم
از دیدن خود در آینه سیر شدم
مبهوت در این فضای دلگیر شدم
ای کاش که آینه بفهمد اینبار
این سایه درون او منم، پیر شدم
داوود محمدکیا
سطل زباله
هر چند تنی کثیف و بد رو دارد
در قلب خودش چراغ جادو دارد
دستان فقیر را فقط می بوسید
سطلی که زباله های بدبو دارد
داوود محمدکیا
ای سرو
ای سروِ رُسته از زمینِ خون و شرف
بشکسته قدت، قامتی از راز و سخن
تو مرهم زخمهای این خاکی، آه!
یک عمر به دل کشیدهای رنج کهن
داوود...
دستخوش بازی
ما منتظرِ رفتن و پایانِ جهانیم
یک لحظه در این دایره آسوده نمانیم
آن پرده اگر هیچ نبیند، چه تفاوت؟
ما دستخوش بازی این عمرِ گرانیم
دا...