هر چه عمر از ما گذشت با عقل، غمگینتر شدیم
از جماعت دور ماندیم و بدبینتر شدیم
خانهیِ دل شد شبیه کلبهیِ برفیِ ولی
زیرِ بارش های برفِ غم سنگینتر شدیم
از هیاهویِ خیابانها گذر کردیم و بعد
مثل تنها شاخه ای در باد، چوبین تر شدیم
با کسی دیگر نگفتیم آنچه در دل داشتیم
مَحرمِی کو؟ نیست با آیینه، تسکین تر شدیم
جادهها را بیتوقف، رو به خود طی میکنیم
با نوای مرگ جنگیدیم و خونین تر شدیم
اینکه تنهایی نبود، پیری و درک عالم است
از میانِ “بودهها” رفتیم و “رویین تر” شدیم
داوود محمدکیا