غزل باران بهاری(منتشر شده در کتاب خیال زخمی)
غزل باران
از آسمان، ترانهی یک «تازه دم» رسید
باران گرفت و آخرِ دورانِ غم رسید
بر شانهی تکیدهی شهر از دلِ بهار
از روزگار، مرحمتی بیش و کم رسید
در کافهای که خاطرهها خاک میخورد
نوبت به عطرِ چایی و یک همقدم رسید
از ریلهای یخزده، بعد از سکوتِ محض
سوتِ قطار و لحظهی آن بازدم رسید
دل خوش بدار! بغضِ زمستان شکستنیست
از شاخهای، ترانهی زیر و بم رسید
بر برگِ آخر از شبی آکنده از ستم
پایانِ قصه با سرِ سبزِ قلم رسید
داوود محمدکیا