شکست رویاست
شب، آینهی شکستِ رؤیاست
لبخند سیاه ماه پیداست
با فتنه ی باد ابر خندید
انگار که شب سکوت بلواست
داوود محمدکیا
یک جرعه حیات رو به پایان هستم
یک جرعه حیات رو به پایان هستم
چون آب زلال ته لیوان هستم
هر چند که چون رود نبودم اما
آزادترین اسیر زندان هستم
داوود محمدکیا
چراغ آسمان خاموش است
شب رفت، چراغِ آسمان خاموش است
در چشمِ سحر، خوابِ گوارا نوش است
خورشید به خونِ ارغوان شسته رخاش
انگار جهان دوباره در آغوش است
داوود...
ای پول
ای پول، به بویِ خویش، دلها بِبَری
با صفر زیاد، هزار معنا بخری
چون رشتهی ایمانِ دلت پاره شود
غیر از جگرِ سوخته، سودی نَبَری
داوود م...
فراموش توام
هرچند همیشهها فراموش توام
همواره در انتظار آغوش توام
درد تو به جانِ واژهها،آه نکش
من شعلهی خاکستر خاموش توام
داوود محمدکیا
خوشه زمین
روزی ز زمین، چو خوشه برمیخیزد
سیرابی رود ز قله برمیخیزد
گر صبر کنی دانه گندم نان است
آواز موج، ز چشمه برمیخیزد
داوود محمدکیا
شوقم به جنون
شوقم به جنون چشم تو، روشن شد
از عطر نسیم تو، دلم گلشن شد
هر جا که تو بر لبت تبسم داری
تیریست که خود قاتل جان من شد
داوود محمدکیا
هوا خنک
هوا خنک بشود سایه ،سایه میگیرد
و هر شکسته پا جان ز پایه میگیرد
در آغوش و سه فصل شیره جان خود دادن
چه سود بچه ی بی شیر، دایه میگیرد...
شب سیاه
در عمقِ شبِ سیاه، راهی پیداست
از پشتِ سکوتِ سرد، آهی پیداست
دنیا اگر از امید خالی شدهست
از باور ما، هنوز چاهی پیداست
داوود محمدکیا...
دل بی نور
در چهرهی دانشش، دلِی بینور است،
عمقِ سخنش، نپخته ای، مغرور است
آن کس که زِ خود هنوز غافل باشد،
هر چند که استاد بود، مزدور است.
دا...