امید به انسانیت(منتشر شده در کتاب خیال زخمی)
امید به انسانیت
اگر انسان نمیفهمد غمِ همنوعِ تنها را
چه فرقی میکند دیگر، ببیند کلِ دنیا را؟
کسی که میزند سنگی به رویِ شیشهی قلبی
چگونه میبرد بالا، دعایِ صبحِ فردا را؟
میانِ کوچههایِ سردِ این شهرِ پُر از آهن
بیا و چترِ یاری شو، بپوشان بغضِ سرما را
گذشتن از پُلی باریک، نامش رسمِ انسان است
بگیر اندوهِ آدمها و هدیه کن تسلّا را
جهانِ بیمحبت مثلِ مردابی نفسگیر است
محبت کن که با عشقت، بسازی موجِ دریا را
اگرچه رنج میبینی، ببخش و مهربانی کن
که تنها عشق میفهمد، شکوهِ این معما را
داوود محمدکیا