هر چه پارو میزدم، دریا و قایق رام بود
هر که دورم بود دنیا بر مرادش کام بود
ناگهان طوفان شد و قایق به گِل آرام ماند
ماه پیدا شد ز پشت ابر و عرشه بام بود
آن که میگفت«گر نباشی من بمیرم»، زود رفت
چون که او در کشتی ما، دانهای در دام بود
سایه میجُستند از ما، تا که قامت داشتیم
وقتِ بیآبی، تماشا سهمِ این اجسام بود
جز همانی که فقط زنجیر لنگر میکشید
مابقی را عیش تنها قصد این فرجام بود
خوشنشینان، ساحلِ اَمنِ سلامت جُستهاند
حال فهمیدم چه کس همسنگِ این آلام بود
بشکن این کشتی که سرپا ماندنش شوریدگی ست
فاش شد رازی که پیش از این، خیالی خام بود
داوود محمدکیا
احسنت بسیار زیبا 👏👏👏👏👌🌹