امید ما(منتشر شده در کتاب خیال زخمی)
امید عاشقانه
شوق، در رگهایِ سیمانی زبانه میزند
عشق دارد در خیابانها جوانه میزند
خونِ تازه در رگِ این شهر جاری میشود
نبضِ ما در پیکرِ هم، عاشقانه میزند
پشتِ قابِ شیشهها، خورشید میخندد به شوق
نور، بر تاریکیِ شب تازیانه میزند
در ترافیک و شلوغی، چشمها خندیدهاند
موجِ لبخندی که در دلها کرانه میزند
کافهها لبریزِ عطرِ چای و گرمایِ دلاند
شهر با آهنگِ شادیها ترانه میزند
یخ شکسته رویِ حوضِ آبیِ میدانِ شهر
مرغکی بر بامِ این امید لانه میزند
چترها را بستهایم و زیرِ باران میرویم
نبضِ این اندامِ واحد، صادقانه میزند…
داوود محمدکیا