پدر با دستِ خالی روبهرویِ سفرهیِ خالی
خجالت میکشند هر دو برای لقمهیِ نانی
یکی با چهرهای زرد و یکی با تار و پودی لخت
یکی از شرمِ فرزندان، یکی سر در گریبانی
به دستش پینهها دارد که امضایِ شرف هستند
ولی با پینه کی گردد فراهم، نانِ ارزانـی؟
در این بازار که نانها را به نرخ روز میبندند
فرو میریزد از چشمانِ بابا، اشکِ پنهانی
خداوندا! ببین این سفره را، این بغضِ سنگین را
که سهمِ سفرهیِ دارا شده، دریایِ طوفانی
ولی اینجا سهمِ ما فقط دیوار و تنهاییست
خجالت میکشد بابا… خجالت میکشد نانی…
داوود محمدکیا