زنی که از گلستانِ نگاهش گل وجود آید
به دستانش کلیدِ هرچه مِهر و تار و پود آید
اگرچه “مادر”ش خوانی، مقامش عرشِ اعلایی ست
که طعمِ بوسهاش، بر جان،چو شربتِ در شهود آید
اگر”همسر” نبود، کاشانه چون ویرانه ای مانْد
ز نورِ روی او، هر شامگاهی، عطرِ و عود آید
و”خواهر” گر نبود، دل با چه کس میگفت رازِ خود؟
که او خود محرمِ جان است و از جنسِ سرود آید
زن است آن رازِ پنهانی، که تا روز ابد جاریست
چراغِ روشنِ عالم، که جز پاکی چه سود آید؟
داوود محمدکیا