اشعار داوود محمدکیا
به صبح ساده ی باران
به صبح سادهی باران، دلم جلا نخورَد
به راهِ روشنِ فردا، تنم دوا نخورَد
جهان اگرچه شلوغ است و حرفها بسیار
دلم به وسوسهی بادها شفا نخورَد
نفس که آمد و من خودشناخته ای بودم
به سنگِ سردِ زمان، حال ما دعا نخورَد
اگرچه شهر پر از سایه و هراس شدهست
چراغِ کوچکِ امید، را عطا نخورَد
نه فکرِ دورِ سرابم، نه بیمِ راهِ دراز
قدم به گور نهادن که بیصدا نخورَد
بمان و ساده بخند؛ آسمان تو اینجاست
که ساده ماندنی هستی و این خطا نخورَد
غزل اگرچه تمام است، سفر تمام نشده است
دلِ رها شده دیگر، به هر دعا نخورَد