من از باران کویر و خاک، بوی عشق فهمیدم
از آغوش غریب شب، وضوی عشق فهمیدم
نشستم با غریبی های خاک خشک بی باران
میان نان و اشک و خون، سبوی عشق فهمیدم
اگر چه نان شب را بی چراغ ماه خاموش است
اگرچه نان شب نبود، اگر چراغ خاموش است
ز دستانِ پدر، روشن چراغِ عشق فهمیدم
به یاد تو که میخندی، دلم دوباره میلرزد
ز هر تبسم سادهای، طلوعِ عشق فهمیدم
داوود محمدکیا
👏👏👏👏👏👌🌹