شام طولانی
پس از آن شامِ طولانی…
قدح پر کن که بشناسی مسیرِ رستگاری را
بشور از پلکِ خیسِ پنجره، گردِ غباری را
اگر دیروز زانو زد دلت در زیرِ بارِ غم
ببین امروز در رگها، شکوهِ استواری را
بهار از لایِ صخره، راهِ خود را باز میسازد
نمیبیند کسی در چشمِ گل، ترس از حصاری را
همان دستی که روزی بذرِ حسرت در زمین میکاشت
بغل کردهست حالا خوشههایِ انتظاری را
بکش آهی زِ آسایش، که نوبت بر تو افتاده
بپوشان بر تنِ خسته، قبایِ بختیاری را
درخشان شو میانِ جمع، ای الماسِ بی تکرار
که از سختی بهکف آوردهای، این باوقاری را
داوود محمدکیا