دلم در جادهها افتاد، تنها با مسیری سرد
نه یاری مانده، نه رؤیا، نه حتی دلپذیری، سرد
شبیخونِ غمِ شب بود و بادی بیخبر از من
که میبارید بر جانم، بهسانِ یک اسیری سرد
چراغی نیست در پایان، نه فانوسِ امیدی هست
فقط تکرار گمراهی، در این تکرار پیری، سرد
خداوندا! اگر جادهست، سهمِ خستگان از تو
چرا بخشیدهای بر ما، چنین تقدیرِ میری، سرد؟
داوود محمدکیا