لبخند چشمان تو را باور ندارم
در کلبهی قلب تو هم، بستر ندارم
پاشیده از هم لشگر مویِ تو، وقتی
در بین سربازانِ تو افسر ندارم
خم های ابروی تو باچشمم چنین گفت
در سرزمین ذهن تو یاور ندارم
خودکار بودم دستهایت کشورم بود
در دفتر قانون تو جوهر ندارم
بیچاره دل پل بود از رویش گذشتی
در دل دگر میلی به هیچ عابر ندارم
داوود محمدکیا
👏👏👏👏👌💐