جهان بازیچهای در دستِ باد و موجِ تکرار است
نه گنجی ماند از او و نه عشقی از دلِ یار است
به هر سو بنگری جز نقشِ وهم و سایه چیزی نیست
که این آیینهی بیرنگ، پر از گردِ غم تار است
به باغِ عمر، جز بویِ جدایی گل نمیروید
که هر لبخند، در پایان به اشک خود طلبکار است
مرو دلبستهی این خاک و این نقشِ فریبآلود
که هر نقشی بر این پرده، غباری بیش بر کار است
بیا ای ماهتاب من که خورشیدی پس سرما
نمی ماند به جز رنگ سیاهی که بدهکار است
داوود محمدکیا
احسنت 👏👏👏👏👌👌👌🌹