دیوان اشعار, غزلیات داوود محمدکیا

غبار بی کسی

غبارِ بی‌کسی

در من هجومِ شب شد و نوری ندیدم

خود را چنین بی کس، در این دوری ندیدم

آیینه‌ بودم، بندبندم بندِ غم شد

در من ترک خورد درد، اینجوری ندیدم

چون کشتیِ در هم شکسته، غرقِ دردم

در خویش مردی را به رنجوری ندیدم

آتش گرفتم تا بسوزم در سکوتم

خاکسترم را وقتِ مهجوری ندیدم

خسته، پریشان، بی‌رمق، خاموش ماندم

مرگِ خودم، در عینِ مغروری ندیدم

داوود محمدکیا

author-avatar

درباره داوود محمدکیا

داوود محمدکیا شاعر طراح سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *