غبار بی کسی
غبارِ بیکسی
در من هجومِ شب شد و نوری ندیدم
خود را چنین بی کس، در این دوری ندیدم
آیینه بودم، بندبندم بندِ غم شد
در من ترک خورد درد، اینجوری ندیدم
چون کشتیِ در هم شکسته، غرقِ دردم
در خویش مردی را به رنجوری ندیدم
آتش گرفتم تا بسوزم در سکوتم
خاکسترم را وقتِ مهجوری ندیدم
خسته، پریشان، بیرمق، خاموش ماندم
مرگِ خودم، در عینِ مغروری ندیدم
داوود محمدکیا