به دستِ خندهات قفل خیالم باز میگردد
قرار بی قرار واژه ها آغاز میگردد
میان تار و پود واژه ها غوغا به پا کرده
لبی که بوسه اش با شعر من دم ساز میگردد
به روی دستهایم سایهای افتاد از دستت
که گنجشک دلم دارد پی پرواز میگردد
به یکباره شبیخون میزند بر سینهام مویت
همینکه روسریَّت نازنینم باز میگردد
زبان را احتیاجی نیست وقتی چشمهامان هست
میان ما دوتا، عشق از نگاه ابراز میگردد
به آزادی نمیاندیشد این دل، چارهای هم نیست
کبوتر بچه وقتیکه اسیر باز میگردد
زبان را احتیاجی نیست وقتی چشمهامان هست
میان ما دوتا، عشق از نگاه ابراز میگردد
سه تاری خستهام، هرچند با چشمان تو کوکم
به مضراب نگاهت هر دلی شهناز میگردد
داوود محمدکیا
بسیار عالی وزیبا 👏👏👏👏💐