همسفر با رود شو، وقتی دلت را تاب نیست
قطره جان! برخیز پایانِ تو با مرداب نیست
گیرم از قلاب جان خویش در بردی، ولی
جای ماهی سینه دریاست، تنگ آب نیست
“در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست”
آخر طغیان هر آبی مگر گرداب نیست؟
عشقِ سرکش را چه تدبیری کند بیچاره دل؟
مشت خاکی چارهی هر حمله سیلاب نیست
با زبان سرخ گرچه میرود بر باد، سر
آه برخیز ای قلم برخیز، وقت خواب نیست
آه کاری کن قلم دیگر مجالِ خواب نیست
داوود محمدکیا
احسنت بسیار عالی 👏👏👏👏👌👌🌹