فریادهایم اشکهای بی دهان است
همصحبت من، زخمهای بی زبان است
خشکیده در باغ لبم گلهای غربت
غنچه به غنچه خنده ام رو به خزان است
هر روز می بارد هوایم نم نم خون
همسایه من ضجه های آسمان است
از سر پریده خواب مستی، شک ندارم
جای شراب اینبار خون در استکان است
هر اشک با خود باری از اندوه دارد
صدها بیابان بی کسی در کاروان است
تا چشم بستم مرگ در خوابم قدم زد
این گرگ، ما را پیر کرد و خود جوان است
اینبار پای امتحانی درمیان است
داوود محمدکیا
👏👏👏👏🌹👌🌹🌹