گذشت عمر و نفهمید قلبِ سادهی من
که عشق، مثل غریبیست در بساطِ بدن
چه بیصدا چمدانت به آسمان رفته
نماند غیرِ تماشا برای من رفتن
به رسم عادت درد خنده از لبم بگریخت
لبم گَزیده شد از تلخی سکوت سخن
خدا به گردنِ ما منّتِ نفس بنهاد
چنان نفس نکشیدم که جان ز تن بردن
اگر چه مرگ قصاب ومن همیشه پی اش
کسی نگفته که در توشه اش چه ها بستن
داوود محمدکیا
👏👏👏👏👏💐